دلمردگی
مترادفها
ملال، بی حوصلگی، دلتنگی، افسردگی
متضادها
اشتیاق، شور و شوق، شادمانی
لغت نامه دهخدا
دل مردگی. [ دِ م ُ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) کیفیت و حالت دل مرده. افسردگی. || کودنی. بلادت. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به دل مرده شود.
فرهنگ عمید
افسردگی، دل تنگی.
فرهنگ فارسی
حالت و کیفیت دل مرده
جمله سازی با دلمردگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گو برو ماتم دلمردگی خویش بدار هر که از خواب به بانگ دگری برخیزد
💡 وای ز دلمردگی خوی بد انگیختن آه ز افسردگی روی دژم داشتن
💡 احساس دلمردگی و بیحوصلگی شدیدی که در میان جوانان پس از سالها تحصیل در شرایط دشوار اقتصادی دیده میشود، میتواند منجر به فرار مغزها از کشور گردد.
💡 او با وجود تلاشهای بسیار زیاد برای رسیدن به اهدافش، دچار نوعی دلمردگی عمیق شده بود که مانع از ادامه فعالیتهای حرفهای و خلاقانهاش میشد.
💡 در طول روزهای طولانی و خاکستری زمستان، دلمردگی ناشی از کمبود نور خورشید و هوای بسیار سرد میتواند تأثیر منفی بر سلامت روان افراد بگذارد.