لغت نامه دهخدا
دردرون. [ دَ دَ ] ( اِ مرکب، ق مرکب ) اندرون. ( آنندراج ). داخل. درون. در جوف. میان. ( ناظم الاطباء ).
دردرون. [ دَ دَ ] ( اِ مرکب، ق مرکب ) اندرون. ( آنندراج ). داخل. درون. در جوف. میان. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صدف بگرفت ناگه دردرونم فرو بُرد او بگردابی درونم
💡 هر سحر پیک خیال ما رسد تا سوی عرش دردرون پرده با نور علی پیغام ماست
💡 هر که دنیا دار شد در راه ماند پای بسته دردرون چاه ماند
💡 نه خوئی تو بدیشان کردهٔ باز چو ایشان دردرون پردهٔ راز
💡 چند آواز تو از بیرون رباید هوش من؟ ره نیابد دردرون چون حلقه در گوش من
💡 در اینجا در برون و دردرون راز که اینجا آمده در عشق شهباز