جمود

لغت نامه دهخدا

جمود. [ ج َ ] ( ع ص ) بی اشک. ( منتهی الارب ). جامد. ( اقرب الموارد ). گویند: عین جمود. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
جمود. [ ج ُ ] ( ع مص ) جامد شدن. یخ بستن. ( فرهنگ فارسی معین ). فسرده و بسته گردیدن. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || بخل و امساک ورزیدن. || واجب شدن. ( از اقرب الموارد ). رجوع به جمد شود. || ( اِمص ) افسردگی. بستگی. || ناپذیرایی. خشکی ( اخلاقاً ). ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ معین

(جُ ) (مص ل. ) جامد شدن.

فرهنگ عمید

۱. [مجاز] انعطاف ناپذیری، بی نرمشی.
۲. [مجاز] خشک شدن، خشکی.
۳. [مجاز] افسرده شدن، افسردگی.
۴. جامد بودن.

فرهنگ فارسی

بسته شدن، یخ بستن آب، لخته شدن وخشک شدن خون
۱-( مصدر ) جامد شدن افسرده شدن یخ بستن آب.۲- ( اسم ) افسردگی بستگی. ۳- ناپذیرایی خشکی ( اخلاقا ).
بی اشک جامد گویند عین جمود

ویکی واژه

جامد شدن.

جمله سازی با جمود

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همیشه تا که کرامند زاهدان عفاف همیشه تا که ملوکند ز ایران جمود

💡 نه هست ماه و جلال ترا خسوف و محاق نه هست بحر نوال ترا قصور و جمود

💡 ز نار خشمش کهسار جسته حالت ذوب ز آب تیغش دریا گرفته رنگ جمود

💡 هوای دی مه اگر یابد از ذکات اثر بآبدان نرسد دست تخته بند جمود

💡 و گفته‌اند که: قسوت دل از ترک ذکر خیزد، کسی که ذکر خدای نکند، و پیوسته بباطل گفتن و محال شنیدن مشغول بود دل وی سخت شود چنان که در خبر است: «لا تکثروا الکلام بغیر ذکر اللَّه، فان کثرة الکلام بغیر ذکر اللَّه قسو القلب»، و قال (ص): «اربعة من الشقاء: جمود العین، و قسوة القلب، و الاصرار علی الذنب، و الحرص علی الدّنیا».