لغت نامه دهخدا
تعمق. [ ت َ ع َم ْ م ُ ] ( ع مص ) دور درشدن. ( تاج المصادر بیهقی ). دور درشدن در چیزی. ( زوزنی ). دور اندیشیدن در سخن و در کار و به مغ سخن رسیدن. یقال: تعمق فی الکلام؛ ای تنطع و کذا تعمق فی لباسه اذا تنوق و استقصی. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). غور کردن و به کنه چیزی رسیدن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). تنطع در سخن. ( از اقرب الموارد ). غوررسی و دوراندیشی و فراست وزیرکی. ( ناظم الاطباء ). ژرف اندیشی. ژرف بینی. ژرف نگری. به ژرفی دیدن در.... ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).