بدخدمت

مترادف‌ها

خدمتکار بی‌کفایت

متضادها

مطیع، فرمانبردار

لغت نامه دهخدا

بدخدمت. [ ب َ خ ِ م َ ] ( ص مرکب ) که خدمت وچاکری و بندگی او بد باشد. مقصر. قاصر:
چه بدخدمتی کردم آخر که اکنون
چو بدخدمتانم بصحرا نهادی ؟انوری ( دیوان چ مدرس رضوی ج 2 ص 735 ).

فرهنگ فارسی

که خدمت و چاکری و بندگی او بد باشد مقصر.

جمله سازی با بدخدمت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چو من تازی همی‌گویم به گوشم پارسی گوید مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‌آری

💡 چه بد خدمتی کردم آخر که اکنون چو بدخدمتانم به صحرا نهادی

💡 آن کارمند بدخدمت با بی‌میلی و اخلاق بسیار بد، باعث شد که تمام مشتریان خشمگین از شعبه اصلی بانک خارج شوند و شکایت رسمی خود را ثبت کنند.

💡 برخورد بدخدمت و بی‌ادبانه برخی از فروشندگان در بازارهای سنتی، باعث شده است که خریداران جوان تمایل کمتری به خرید حضوری از آن مناطق داشته باشند.

💡 هیچ مدیر مسئولی نمی‌تواند با وجود چنین پرسنل بدخدمت و بی‌مسئولیتی در سازمان خود، انتظار داشته باشد که کیفیت خدمات مشتریان افزایش یابد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران