لغت نامه دهخدا
بدبوی. [ ب َ ] ( ص مرکب ) آنچه بوی بد دهد. متعفن. گندیده. بویناک. مقابل خوشبوی و معطر. ( فرهنگ فارسی معین ). عفن. کریه الرایحة. گنده. ( یادداشت مؤلف ). مُنْتُن، مِنْتین؛ بدبوی. ( منتهی الارب ). و رجوع به بدبو شود.
بدبوی. [ ب َ ] ( ص مرکب ) آنچه بوی بد دهد. متعفن. گندیده. بویناک. مقابل خوشبوی و معطر. ( فرهنگ فارسی معین ). عفن. کریه الرایحة. گنده. ( یادداشت مؤلف ). مُنْتُن، مِنْتین؛ بدبوی. ( منتهی الارب ). و رجوع به بدبو شود.
( صفت ) آنچه که بوی بد دهد متعفن گندیده بویناک مقابل خوشبوی معطر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گل بدبوی، بد بوبد گلابش سئوال خام، خام افتد جوابش
💡 سپس خزانه های دیگرش بگشاید بدبوی و ترس آور. و هنگام دیدن آنها چنان به جزع افتد که اگرش بین بهشتیان بخش کنند، نعمت های بهشتی برایشان مکدر کند. این خزانه ها ویژه ی ساعاتی است که در آن به معصیت خداوند مشغول بوده است.
💡 سیر یک روز طعنه زد به پیاز که تو مسکین چقدر بدبویی
💡 به صد زاری و زور از آن شوربخت جدا شد یکی باد بدبوی سخت
💡 جز ز تویی تو بگو چیست که ملک تو نیست چشم بدت دور باد چشم بد بدبویی