لغت نامه دهخدا
اتساق. [اِت ْ ت ِ ] ( ع مص ) راست و تمام شدن. تمام شدن: و چون در تجارب اتساقی حاصل آید وقت رحلت باشد.( کلیله ودمنه ). || فراهم آمدن. || ترتیب. ترتیب دادن. انتظام. انتظام یافتن. || فاهم آمدن و تمام شدن. ( تاج المصادر بیهقی ).
اتساق. [اِت ْ ت ِ ] ( ع مص ) راست و تمام شدن. تمام شدن: و چون در تجارب اتساقی حاصل آید وقت رحلت باشد.( کلیله ودمنه ). || فراهم آمدن. || ترتیب. ترتیب دادن. انتظام. انتظام یافتن. || فاهم آمدن و تمام شدن. ( تاج المصادر بیهقی ).
(اِ تِّ ) [ ع. ] ۱ - (مص ل. ) راست و تمام شدن. ۲ - فراهم آمدن. ۳ - نظم و ترتیب دادن. ۴ - (اِمص. ) ترتیب، انتظام.
۱. نظم و ترتیب دادن.
۲. انتظام یافتن.
۳. فراهم آمدن، راست و تمام شدن.
نظم وترتیب دادن، انتظام یافتن، فراهم آمدن، راست و تمام شدن
۱ - ( مصدر ) راست و تمام شدن ۲ - فراهم آمدن. ۳ - انتظام یافتن. ۲ - ترتیب دادن. ۵ - ( اسم ) ترتیب انتظام.
راست و تمام شدن.
فراهم آمدن.
نظم و ترتیب دادن.
ترتیب، انتظام.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ملک را از تو اتساق امور شرع را از تو انتظام عقود
💡 عقد معالی ار تو فزونست اتظام کار ممالک از تو گرفتست اتساق
💡 باد اعلام معلی را بعونت ارتفاع باد اسباب مساعی را بجاهت اتساق
💡 خوشا و خرما روزی که بینم مطایا ناتساق الی الرحالی
💡 جهان بدولت او دارد اتساق امور هدی بحشمت او دارد انتظار ورود
💡 شاعری صناعتی است که شاعر بدان صناعت اتساق مقدمات موهمه کند و التئام قیاسات منتجه بر آن وجه که معنی خرد را بزرگ گرداند و معنی بزرگ را خرد و نیکو را در خلعت زشت باز نماید و زشت را در صورت نیکو جلوه کند و به ایهام قوتهای غضبانی و شهوانی را بر انگیزد تا بدان ایهام طباع را انقباضی و انبساطی بود و امور عظام را در نظام عالم سبب شود. چنان که آوردهاند: