لغت نامه دهخدا
تیر. ( اِ ) معروف است و به عربی سهم خوانند. ( برهان ). تیر که ازکمان جهد. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 139 ). تیر کمان.( فرهنگ رشیدی ) ( انجمن آرا ). ترجمه سهم، و خدنگ و ناوک مترادف آن، و این مجاز است و راست و راست رو کج گشاده، سخت دلدوز، دیده دوز، جگردوز، سینه دوز، بی پر و پیکان، خوش پیکان، آتشین پیکان، پیکان فشان، رم خورده پولادسای، پولادخای، خاک نشین نیم رس لنگروار، پری، طایر،نهنگ، پریزاد، غنچه، مصرع شکرزخمه سرگذار، کاکل، کاکل ربا، جوشن گذار از صفات و تشبیهات اوست... ( آنندراج ). آلت دفاع چوبینی که از آهن نوک تیزی مسمی به پیکان مسلح شده و بطرف مقصود، به زور و قوت کمان انداخته می شود و به تازی سهم گویند. ( ناظم الاطباء ). سلاحی افکندنی با نوکی تیز. سهم که در کمان نهند. رفیق تیغ. نشاب. نبل. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). اوستا «تیغره » به معنی تیز... «تیغری » ( تیر سهم )... پارسی باستان «تیغره - خه اوده » ( دارنده خود سرتیز )... پهلوی «تیر» ( سهم )... ( حاشیه برهان چ معین ):
میغ چون ترکی آشفته که تیر اندازد
برق تیر است مر او را و مگر رخش کمان.فرالاوی.تیر تو از کلات فرودآورد هژبر
تیغ تو از فرات برآرد نهنگ را.دقیقی.تو آن ابری که ناساید شب و روز
ز باریدن چنان چون از کمان تیر
نباری بر کف دلخواه جز زر
چنان چون بر سر بدخواه جز تیر.دقیقی ( از فرهنگ رشیدی ).همان نیز یکماه بر چاربهر
ببخشید تا شاد باشد ز دهر
از آن بهره ای گوی و میدان و تیر
یکی نامور پیش او یادگیر.فردوسی.ز ایوان بیامد بکردار تیر
بیاورد گوهر بر اردشیر.فردوسی.چو آرش که بردی به فرسنگ تیر
چو پیروزگر قارن شیرگیر.فردوسی.سنان چه باید بر نیزه کسی کز پیل
همی گذاره کند تیرهای بی پیکان.فرخی.جهان را به شمشیر چون تیر کردی
سپه بردی از باختر تا به خاور.فرخی.یا بکشدشان به پیل یا بکشدشان به تیر
یا بگذارد به تیغ یا بگدازد به غم.منوچهری.چنان آیم شتابنده در آن راه
که تیر اندر هوا و سنگ در چاه.( ویس و رامین ).دستها به تیر گشادند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 111 ). غلام را فرمود تا تیر از وی جدا کرد و جراحت ببست. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 353 ). کار به حکم مشاهدت وی بایستی بست اما تیر از کمان برفت. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 549 ).