لغت نامه دهخدا
ندانم یک تن از [ جمع یا جمله ] خلایق
که در دل تخم مهر تو نکشته.بوالمثل ( از صحاح الفرس ).کسی را کجا تخم یا چارپای
بهنگام ورزش نبودی بجای.فردوسی.اگر بودن ایدر دراز آیدت
به تخم گیاهان نیاز آیدت.فردوسی.ز گنج جهاندار دینارخواه
همان تخم و گاو و خر و بارخواه.فردوسی.این پسر چون پدر آمد به سرشت و به نهاد
تخم چون نیک بود نیک پدید آید بر.فرخی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 123 ).به صد جای تخم اندرافکندبخت
بتندید شاخ برآور درخت.عنصری.نعت گویی جز بنام او سخن ضایع شود
تخم چون در شوره کاری ضایع و بی بر شود.عنصری ( از امثال و حکم دهخدا ).چه آن پندی که من بر تو بخوانم
چه آن تخمی که در شوره فشانم.( ویس و رامین ).یکایک را به دیوان بردو بنواخت
بدادش تخم و گاو و کار او ساخت.( ویس و رامین ).تا فرزندان... بَرِ آن تخمها که ایشان کاشتند بردارند. ( تاریخ بیهقی ).
بَرِ این جهان مردم آمد درست
چنان دان که تخمش همین بد نخست.اسدی.نگر کآن چه تخمست کامروز کاری
همی بایدت خورد فردا از آن بر.ناصرخسرو.تخم اگر جو بود جو آرد بر
بچه سنجاب زاید از سنجاب.ناصرخسرو.تا بدانی که تو باری و جهان تخمست