لغت نامه دهخدا
اگر چون فندقم بر سر زنی سنگ
ز عنّابم نیابد جز توکس رنگ.نظامی.فندقی رنگ داده عنابش
گشته شنگرف سوده سیمابش.نظامی.تات چو فندق نکند خانه تنگ
بگذر از این فندق سنجاب رنگ.نظامی.آهشان فندق سربسته و چون پسته همه
زُ استخوان ساخته خفتان به خراسان یابم.خاقانی.سربسته همچو فندق اشارت همی شنو
میپرس پوست کنده و بادام کآن کدام ؟خاقانی.ترکیب ها:
- فندق بستن . فندق بند. فندقچه. فندق زدن. فندق زنان. فندق سنجاب رنگ. فندق سیم. فندق شکستن. فندق شکل. فندق شکن. رجوع به هر یک از این کلمات شود.
- فندق صحرایی ؛ گونه وحشی درخت فندق را گویند که در جنگلها میروید. فندق وحشی. ( فرهنگ فارسی معین ).
- فندقلو. رجوع به این کلمه شود.
- فندق وحشی ؛ فندق صحرایی. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ترکیب فندق صحرایی شود.
ترکیبات های دیگر:
- فندقه . فندق هندی. فندقی کردن. رجوع به هر یک از این کلمات شود.
|| کنایه از لب معشوق هم هست. ( برهان ). || کنایه از سرانگشت محبوب. ( فرهنگ فارسی معین ). ظاهراً از نظر خضاب دادن سرانگشت به حنا و جز آن ، آن را به فندق تشبیه کنند، چه فندق بستن به همین معنی است :
فرنگیس بگرفت گیسو به دست
به فندق گل ارغوان را بخست.فردوسی.