منسجم

لغت نامه دهخدا

منسجم. [ م ُ س َ ج ِ ] ( ع ص ) آب و اشک روان شونده. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به انسجام شود. || منتظم ( در کلام ). ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ معین

(مُ سَ جِ ) [ ع . ] (ص . ) همآهنگ ، سازگار، بانظم .

فرهنگ عمید

بانظم و درست، خالی از تعقید و تکلف.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - آب ریخته شونده ۲ - کم با نظم .

فرهنگستان زبان و ادب

{cohesive} [زبان شناسی] دارای انسجام

ویکی واژه

integro
همآهنگ، سازگار، بانظم.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم