لغت نامه دهخدا
چنان بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت.سعدی.هش دار تا نیفکندت پیروی نفس
در ورطه ای که سود ندارد شناوری.سعدی.تذریع؛ فراخ کردن بازو را در شناوری. سَبْح ، سباحة، عَمْج ؛ شناوری نمودن. ( منتهی الارب ).
- شناوری کردن ؛ شنا کردن. ( ناظم الاطباء ).