لغت نامه دهخدا
از ملکان کس چنو نبود جوانی
خلق نداند همی که بخشش او چند.رودکی.دهد خواهندگان را روز بخشش
درم در تنگ و گوهر در تبنگوی.ابوالمثل.ببالا بلند و ببازو ستبر
بمردی چو شیر و به بخشش چو ابر.فردوسی.میان بزرگان درخشش مراست
چو بخشایش و داد و بخشش مراست.فردوسی.به بخشش چو ابری بود نوبهار
بود پیش او گنج دینارخوار.فردوسی.زمین چون بهشتی شد آراسته
ز داد و ز بخشش پر از خواسته.فردوسی.دل و زبان و کف او موافقند بهم
گه وفا و گه بخشش و گه گفتار.فرخی.روز بخشش نه همانا که چنو بیند صدر
روز کوشش نه همانا که چنو بیند زین.فرخی.بزرگواری و کردار اوی و بخشش او
ز روی پیر برون آورد همی آژنگ.فرخی.بسا کسا که بدینار بخشش تو ببرد
ز دل غم و ز دو رخسار گونه دینار.فرخی.شه از داد و بخشش بود نیکبخت
کزو بخشش و داد نیکوست سخت.اسدی.ای بازپسین زاده مصنوع نخستین
در بخشش و بخشایش و در دانش و در دین.سنایی.بخشش از حق بهانه بر سعداست
جود از ابر و لاف بر رعد است.سنایی.آفتاب بخششی و سایه بخشایشی
زآفتاب و سایه پرسیدم همین آمد جواب.سوزنی.هست سه عادت ترا بخشش و مردی و دین
دست سه عادات تست تخم سعادات کار.خاقانی.بخشش تو بقدرهمّت تست
نه بقدر ثنا فرستادی.خاقانی.این هم ز بخشش فلک و جود عالم است
کان را که خاک باید خوردن شکر خورد.خاقانی.زان بخششی که بر درعالم شد
انده نصیب گوهر آدم شد.خاقانی.یکی را داد بخشش تا رساند
یکی را کرد ممسک تا ستاند.نظامی.ببخشد دست او صد بحر گوهر
که در بخشش نگردد ناخنش تر.