اندحاض
مترادفها
انقراض، زوال، نابودی
متضادها
ظهور، بقا
لغت نامه دهخدا
اندحاض. [ اِ دِ ] ( ع مص ) باطل کردن حجت. ( ناظم الاطباء ). باطل شدن و از بین رفتن و دفع گردیدن. ( از اقرب الموارد ). || لغزانیدن پای. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به ادحاض شود.
انقراض، زوال، نابودی
ظهور، بقا
اندحاض. [ اِ دِ ] ( ع مص ) باطل کردن حجت. ( ناظم الاطباء ). باطل شدن و از بین رفتن و دفع گردیدن. ( از اقرب الموارد ). || لغزانیدن پای. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به ادحاض شود.