شبنک
مترادفها
شبنم، قطره
متضادها
خشکی
لغت نامه دهخدا
شبنک. [ ش َ ن َ ] ( اِ ) نوعی از بازی باشد و آن چنان است که بر یک پای بجهند و لگد بر پشت و پهلوی هم زنند. ( برهان ).
جمله سازی با شبنک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با طلوع صبح، شبنک درخشان بر روی برگهای گلهای رز نشسته بود و منظرهای بسیار زیبا و آرامشبخش در میان باغ ایجاد کرده بود.
💡 قطرات شبنک که بر روی چمنهای تازه میدرخشیدند، یادآور تازگی و شروع دوباره زندگی در طبیعت پرجنبوجوش و زیبای صبحگاهی بود.
💡 در آن صبح سرد پاییزی، شبنک بر روی شیشههای پنجره نشسته بود و با نور ملایم خورشید، تماشایی خیرهکننده برای بیننده فراهم کرده بود.