لغت نامه دهخدا
پی زدن. [ پ َ / پ ِ زَ دَ ] ( مص مرکب ) لنگیدن ستور از پی. از پی لنگیدن. عقر. ( منتهی الارب ). لنگیدن ستور از مفصل میان سم و ساق. لنگیدن ستور از شتالنگ. لنگیدن ستور از درد پی: این یابو پی میزند؛ یعنی از رسغ می لنگد. از ناحیت شتالنگ می لنگد. || تُپُق زدن اسب و غیره. || پی بریدن. ( آنندراج ). سب. سبیبی. ( منتهی الارب ):
تأمل کن از بهر رفتار مرد
که چنداستخوان پی زد و وصل کرد.سعدی.ز بسکه اسب هوا را نرفته ایم از پی
چو روبرو شده با خصم اسپ پی زده ایم.مسیح کاشی ( از آنندراج ). || عصب بستن. ( آنندراج ):
میان غصه و ما الفت است پنداری
کمان قامت خود را بغصه پی زده ام.مسیح کاشی ( از آنندراج ). || از نشان و علامات چیزی پی به آن بردن. ( فرهنگ نظام ). || قدم زدن. ( آنندراج ):
بسوی صیدگاه یار پی زن
حباب دیده را بر جوش می زن.زلالی خونساری ( از فرهنگ نظام ).