لغت نامه دهخدا
لعبگر. [ ل َ گ َ ] ( ص مرکب ) بازیگر:
باغ دیبارخ پرندسلب
لعبگر گشت و لعبهاش عجب.فرخی.فاخته راست به کردار یکی لعبگر است
درفکنده به گلو حلقه مشکین رسنا.منوچهری.
لعبگر. [ ل َ گ َ ] ( ص مرکب ) بازیگر:
باغ دیبارخ پرندسلب
لعبگر گشت و لعبهاش عجب.فرخی.فاخته راست به کردار یکی لعبگر است
درفکنده به گلو حلقه مشکین رسنا.منوچهری.
۱. بازیگر.
۲. حقه باز.
( صفت ) ۱- بازی گر.۲- حقه باز مشعبد: باغ دیبا رخ پرند سلب لعبگر گشت و لعبهاش عجب. ( فرخی. چا. د. ۱۳ )
بازیگر. باغ دیبا رخ پرند سلب