زغبر

لغت نامه دهخدا

زغبره [ زَ ب َ ] ( ع اِ ) همگی از هر چیز. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
زغبر. [ زَ / زِ ب َ ] ( ع اِ ) نوعی از درخت سرو باریک برگ. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). مرو سفید را گویند و آن رستنی باشد دوایی که اکثر امراض بلغمی را نافع است. ( برهان ). یک نوع گیاهی که مرو سپید نیز گویند. ( ناظم الاطباء ). فراسیون. ( فرهنگ فارسی معین ). نوعی از درخت مرو باریک برگ. ( ناظم الاطباء ).
زغبر. [ زَ ب َ /زُ ب ُ ] ( ع اِ ) زغبرالثوب بالفتح و زغبره ُ بالضم، پرزه جامه. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

جمله سازی با زغبر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پس از سفر طولانی و دشوار در جاده‌های خاکی و بیابانی، تمام لباس‌ها و تجهیزات کمپینگ ما کاملاً زغبر شده و دیگر قابل استفاده نبودند.

💡 کتاب‌های قدیمی که سال‌ها در گوشه تاریک و متروک انباری رها شده بودند، حالا به شدت زغبر و خاک‌آلود شده بودند و نیاز به تمیزکاری داشتند.

💡 وقتی از میان گرد و غبار شدید و مسیرهای پرماضی عبور کردیم، چهره و دست‌های همه مسافران به شدت زغبر و کثیف شده بود که نشان از سختی داشت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران