رخت فکندن

مترادف‌ها

پریدن، شیرجه زدن، خود را انداختن

متضادها

بیرون آمدن، خارج شدن

لغت نامه دهخدا

رخت فکندن. [ رَ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مخفف رخت افکندن. رها کردن و افکندن جامه یا کالا و اسباب و لوازم. || مقیم شدن. ساکن گشتن. اقامت ورزیدن. سکنی گزیدن:
بر بام سدره تا در ادنی فکنده رخت
روح القدس دلیلش و معراج نردبان.خاقانی.فکندند ماهی بر آن چشمه رخت
برآسوده گشتند از آن رنج سخت.نظامی.

فرهنگ فارسی

مخفف رخت افکندن رها کردن یا مقیم شدن