خلوء
مترادفها
خلأ، تهی بودن
متضادها
پر بودن، کثرت، مملو بودن
لغت نامه دهخدا
خلوء. [ خ ُ ] ( ع مص ) لازم گرفتن جایی را. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). منه: خلا الرجل خلوء؛ لازم گرفت مرد جا را. || گذشتن قوم چیزی را و اختیار کردن چیز دیگر را. منه: خلا القوم؛ گذاشتند قوم چیزی و اختیار کردند غیر آن را. || خفتن ناقه بی علتی. || حرونی کردن ناقه یا جمل یا فقط ناقه و نگذاشتن جا را. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). منه: خلات الناقة خلا و خلاء و خلوء.
خلوء. [ خ َ ] ( ع ص ) ناقه حرونی کرده که جا را نگذارد. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). منه: ناقه خلوء.
جمله سازی با خلوء
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دانشمندان در آزمایشگاه سعی داشتند تا تمام هوا و ذرات موجود را از داخل ظرف خارج کنند تا یک خلوء کامل برای انجام آزمایش ایجاد شود.
💡 شاعر با توصیف خلوء و تنهایی روح خود در میان جمعیت، سعی داشت عمق احساس ناامیدی و جدایی را به خوانندگان اثر خود منتقل کند.
💡 در نظریات فلسفی باستان، بحثهای زیادی پیرامون وجود یا عدم وجود خلوء در خلأهای هستی و رابطه آن با ماده و انرژی وجود داشته است.