لغت نامه دهخدا
اطفاف. [ اِ ] ( ع مص ) اطفاف چیز برای کسی؛ بلند شدن برای وی و دست یافتن و پیداو آشکار شدن برای گرفتن. نزدیک شدن آن به کسی و آماده گشتن. مشرف شدن. و ظاهر این است که اصل معنی ارتفاع است. ( از متن اللغة ). طَف. استطفاف. ( متن اللغة ). رجوع به مصادر مذکور شود. اطفاف بر چیزی؛ اشراف بر آن. ( از اقرب الموارد ). و خذ ما اطف؛ بمعنی خذ ما طف؛یعنی بگیر آنچه نزدیک تو رسید و آسان شد. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || اطفاف کسی را دیگری؛ توانا و قادر گردانیدن وی را بر چیزی. ( از اقرب الموارد ). در منتهی الارب و ناظم الاطباء، معانی: آگاه گردیدن و نزدیک شدن از معنی مذکور در متن اللغة و اقرب الموارد گرفته شده است. || اطفاف کیل؛ با طفاف پر کردن پیمانه را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). پیمانه را به طفاف آن رساندن. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). پر کردن پیمانه. ( تاج المصادر بیهقی ). || اطفاف ظرف؛ پر کردن آن را تا برابر بالای آن باشد. ( از متن اللغة ). || اطفاف ناقه؛ بچه ناتمام زادن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). || اطفاف بر کسی بسنگ؛ فراگرفتن وی را بدان. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء )؛ برداشتن سنگ را برای انداختن به وی. ( از اقرب الموارد )؛ گرفتن وی را بسنگ. ( از متن اللغة ). || اطفاف امر؛ فهمیدن کار را. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). اطفاف فلان به کار؛ زیرک شدن ودانا گشتن بدان. ( از اقرب الموارد ). اطفاف به فلان؛ دانا شدن به وی و آهنگ کردن فریفتن وی. ( از متن اللغة ). || فریفتن. ( تاج المصادر بیهقی ). اطفاف به کسی؛ اراده فریب او کردن. || اطفاف بر کسی؛ فروگرفتن وی را. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد )؛ وی را فروگرفتن و بردن. || اطفاف شمشیر به کسی؛ فرودآوردن شمشیر بر وی و زدن بدان او را. ( از متن اللغة ). اطفاف شمشیر و جز آن به کسی؛ فروآوردن آن را به وی. ( از اقرب الموارد ). || اطفاف استره به بینی کسی؛ نزدیک کردن استره را بدان و بریدن آن را. ( از اقرب الموارد ).