لغت نامه دهخدا
( موقنة ) موقنة. [ ق ِ ن َ ] ( ع ص ) تأنیث موقن. رجوع به موقن و موقنه شود.
موقنه. [ ق ِ ن َ / ن ِ ] ( از ع، ص ) موقنة. زن صاحب یقین. ( غیاث ) ( آنندراج ):
بود آن زن پاکدین و مؤمنه
سجده آن بت نکرد آن موقنه.مولوی.و رجوع به موقن شود.
( موقنة ) موقنة. [ ق ِ ن َ ] ( ع ص ) تأنیث موقن. رجوع به موقن و موقنه شود.
موقنه. [ ق ِ ن َ / ن ِ ] ( از ع، ص ) موقنة. زن صاحب یقین. ( غیاث ) ( آنندراج ):
بود آن زن پاکدین و مؤمنه
سجده آن بت نکرد آن موقنه.مولوی.و رجوع به موقن شود.