معما نهادن

مترادف‌ها

معما گفتن، سؤال کردن

متضادها

حل کردن، پاسخ دادن، گشودن، روشن کردن، آشکار کردن

لغت نامه دهخدا

معما نهادن. [ م ُ ع َم ْ ما ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) رمزهائی را معین کردن تا بضرورت در نامه ها و پیغامها از آنها استفاده شودمکتوم ماندن مقصود را: به کرانه شهر به باغی فرود آمد و من آنجا رفتم و با وی معما نهادم و بدرود کردم و بازگشتم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 663 ).

فرهنگ فارسی

رمزهائی را معین کردن تا بضرورت در نامه ها و پیغامها از آنها استفاده شود مکتوم ماندن مقصود را.

جمله سازی با معما نهادن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 شاعر در ابیات خود سعی کرده است با معما نهادن بر مفاهیم عمیق فلسفی، ذهن مخاطب را به سمت تفکر عمیق‌تر سوق دهد.

💡 او با طرح پرسش‌های دشوار و معما نهادن بر مسیر تصمیم‌گیری، مدیریت را در وضعیتی بسیار دشوار و مبهم قرار داد.

💡 آن حکیم بزرگ با معما نهادن بر حقایق هستی، شاگردان خود را به جستجوی بی‌پایان در دریای دانش و معرفت فراخواند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران