لغت نامه دهخدا
مرامر. [ م َ م ِ ] ( اِخ ) ابن مرة، مردی از طی که خط عربی وضعکرده اوست و اول در انبار شایع شد و بعد در حیره وبعد در سایر نقاط و این هشت کلمه که ابجد، هوز، الخ... باشد فرزندان اویند و ایشان را آل مرامر گویند. ( از منتهی الارب ). رجوع به المصاحف ص 193 و عقدالفرید ج 4ص 242 و سبک شناسی ج 1 ص 92 و عیون الاخبار ج 1 ص 16 شود.
مرامر. [ م ُ م ِ ] ( ع ص ) نرم و نازک و جنبان. ( از منتهی الارب ) ( از اظم الاطباء ). ناعم مرتج. ( متن اللغة ) ( اقرب الموارد ). مَرمَر. مرمار. مرمور. ( متن اللغة ) ( منتهی الارب ). || باطل. ( متن اللغة ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). ناچیز. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).