محط کردن

مترادف‌ها

قرار دادن، نهادن، گذاشتن

لغت نامه دهخدا

محط کردن. [ م َ ح َطط ک َ دَ ] ( مص مرکب ) توقف در یک نُوت. ( بجای محط کردن به اصطلاح جدید میگویند فرود نمودن ) ( تعلیقات بهجت الروح ص 131 ): اول اگر از نغمه اول سه گاه آغاز کنند و بر عراق و مخالف رفته باز در سه گاه محط کنند... ( بهجت الروح ص 54 ).

فرهنگ فارسی

توقف در یک نوت

جمله سازی با محط کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آن‌ها تصمیم گرفتند برای مدتی طولانی در این روستای بسیار دورافتاده، محط کنند و زندگی آرام و ساده خود را آغاز نمایند.

💡 قافله بزرگ تجاری پس از عبور از بیابان‌های پهناور، در این کاروانسرا تصمیم به محط کردن بار و استراحت گرفت.

💡 باید بتوانیم تمام تلاش و تمرکز خود را بر روی حل این مشکل بزرگ و بسیار پیچیده در محیط کار محط کنیم.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران