متعطل
مترادفها
متوقف، معطل، باز ایستاده
متضادها
فعال، روان، در جریان
لغت نامه دهخدا
متعطل. [ م ُ ت َ ع َطْ طِ ] ( ع ص ) بی کار. ( آنندراج ). مرد بی کار و بی شغل. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تعطل شود.
متوقف، معطل، باز ایستاده
فعال، روان، در جریان
متعطل. [ م ُ ت َ ع َطْ طِ ] ( ع ص ) بی کار. ( آنندراج ). مرد بی کار و بی شغل. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تعطل شود.