لغت نامه دهخدا
قیقاچ. [ ق َ / ق ِ ] ( ترکی، ص، اِ ) خم:
چه غم رخسارش ار قیقاچ مژگان رسا دارد
که جوشی از خط نارسته در زیر قبا دارد.محسن تأثیر ( از آنندراج ).مشق قیقاچی که آن برگشته مژگان کرد و رفت
لاله زار سینه ما را گلستان کرد و رفت.داراب بیک ( از آنندراج ).رجوع به قیقاج شود.
قیقاچ. [ ق ِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان ارسکنار بخش پلدشت شهرستان ماکو، آب آن از جویبار پورناک. محصول آن غلات و پنبه. شغل اهالی زراعت، گله داری و صنایع دستی زنان آنجا جاجیم بافی است. راه ارابه رو دارد و اتومبیل از آن میتوان برد. این ده قشلاق ایل میلان است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).