«قمز» واژهای با ریشه عربی است که در یکی از مهمترین معانی، بهعنوان صفت به فردی ناکس، فرومایه و بیخیر اطلاق میشود و در این کاربرد بار معنایی منفی و ارزشی دارد که برای توصیف شخصیتهای پست و فاقد فضیلت به کار میرود. همچنین در معنایی دیگر، این واژه به مفهوم «رایگان بودن» یا «بیبها بودن» چیزی اشاره دارد که در این حالت بیشتر در بیان ارزش اقتصادی یا فقدان قیمت یک چیز بهکار میرود. در حوزه افعال و مصدر، «قمز» به معنای «فراهم آوردن» یا «جمع کردن» چیزی آمده است و این کاربرد به عمل گردآوری یا انباشتن اشیاء دلالت دارد. افزون بر این، یکی از معانی خاصتر آن «گرفتن چیزی با اطراف انگشتان» است که به نوعی شیوه خاص در برداشتن یا نگهداشتن اشاره دارد و بیشتر جنبه توصیفی و حرکتی دارد. در برخی عبارات، مانند «قمز قمز»، این واژه برای توصیف حالت «بریده، گسسته و غیرمتصل» به کار میرود و بیانگر چیزی است که اجزای آن بهصورت منقطع و ناپیوسته قرار گرفتهاند. تکرار برخی از این معانی در منابع مختلف لغوی نشاندهنده اهمیت و تثبیت نسبی آنها در سنت واژهنامهنویسی است. بهطور کلی، این کلمه واژهای است که بسته به نقش دستوری و زمینه کاربرد، میتواند معانی متفاوتی از توصیف صفات انسانی تا بیان کنشها و حتی اشاره به اشیاء و مواد را در بر گیرد. در نتیجه، درک دقیق این واژه نیازمند توجه به سیاق جمله و نوع کاربرد آن در متن است تا معنای مورد نظر بهدرستی تشخیص داده شود.
قمز
لغت نامه دهخدا
قمز. [ ق َ م َ ] ( ع ص ) ناکس فرومایه بی خیر. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || رایگان از هر چیزی. ( منتهی الارب ).
قمز. [ ق َ ] ( ع مص ) فراهم آوردن چیزی. ( منتهی الارب ). جمع کردن. ( اقرب الموارد ). || گرفتن چیزی به اطراف انگشتان. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). گویند: الکلأ هنا قمز قمز؛ ای منقطع غیرمتراص؛ بریده و نابهم چسبیده. ( منتهی الارب ).در اقرب الموارد نویسد: قُمَزٌ قُمَزٌ؛ ای متقطع.
قمز. [ ق ِ م ِزز ] ( ع اِ ) لبن الخیل است بضبط ابن بطوطة. رجوع به رحله ابن بطوطه و رجوع به قِمِر شود.
فرهنگ فارسی
لبن الخیل است بضبط ابن بطوطه