فروخواندن
مترادفها
صدا زدن، فراخواندن، دعوت کردن، طلب کردن
متضادها
راندن، فرستادن
لغت نامه دهخدا
فروخواندن. [ ف ُ خوا /خا دَ ] ( مص مرکب ) خواندن. قرائت کردن:
بدو داد آن نامه پهلوان
فروخواند آن خسرو خسروان.فردوسی.
فرهنگ عمید
۱. فراخواندن، صدا کردن.
۲. نوشته ای را خواندن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) خواندن قرائت کردن.
خواندن. قرائت کردن