غماء
مترادفها
بیهوشی، از حال رفتن
متضادها
هوشیاری، بیداری
لغت نامه دهخدا
غماء. [ غ ِ ] ( ع اِ ) آسمان خانه یا آنچه بالای آسمان خانه باشد از چوب و خاک و جز آن. ( از منتهی الارب ). سقف خانه، و گفته اند: آنچه بالای خانه از خاک و جز آن باشد. ( از اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ).
غماء. [ غ َم ْ ما ] ( ع ص ) مؤنث اَغَم. ( منتهی الارب ). || شب غماء؛ شبی که هلال آن ناپدید باشد. لیلة غماء؛ ای طامس هلالها. ( از اقرب الموارد ). و قولهم صمنا للغماء؛ ای صمنا علی غیر رؤیة الهلال؛ یعنی روزه داشتیم جهت ابهام آسمان. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || ( اِ ) اندوه. ( منتهی الارب ). غم. حزن. گویند: مثلک یکشف الغماء. ( از اقرب الموارد ). || بلاء و سختی. ( منتهی الارب ). داهیه. ( اقرب الموارد ) ( تاج العروس ). بمعنی غُمّی ̍. رجوع به تاج العروس و غُمّی ̍ شود.
جمله سازی با غماء
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پس از شنیدن خبر ناگهانی و تکاندهنده، او دچار غماء شد و مدتی طولانی در بیمارستان تحت مراقبتهای ویژه قرار گرفت تا حالش بهتر شود.
💡 کاهش شدید فشار خون و کمبود اکسیژن در مغز میتواند منجر به وقوع حالت غماء و از دست دادن ناگهانی هوشیاری در افراد شود.
💡 در آن صحنه دراماتیک داستان، شخصیت اصلی پس از مبارزه طولانی با خستگی، دچار غماء شد و همه فکر کردند که او جان خود را از دست داده است.