شقدار

لغت نامه دهخدا

شقدار. [ ش ِ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) حاکم و محصلی که از یک قسمت زمینی مالیات جمع میکند. ( ناظم الاطباء ). حاکم دیهات و عامل پرگنات. ( غیاث ) ( آنندراج ). || مضطرب کننده. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با شقدار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آن دختر شقدار و باهوش با نگاهی نافذ و لبخندی ملیح، توانست در میان جمعیتی که با شک و تردید به او می‌نگریستند، توجه همگان را جلب کند.

💡 شاعر در اشعار خود بارها از توصیف آن یار شقدار و قامت بلند و اندام متناسب او برای بیان زیبایی‌های بی‌پایان عشق و تمنا استفاده کرده است.

💡 حرکات شقدار و موزون آن رقصنده بر صحنه، تماشاگران را چنان مجذوب خود کرد که گویی زمان در آن لحظات کوتاه برای همگی از حرکت بازایستاد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران