ساکن گردیدن
مترادفها
آرام شدن، سکون یافتن، ساکت شدن
متضادها
حرکت کردن، جنبیدن، متحرک شدن
لغت نامه دهخدا
ساکن گردیدن. [ ک ِ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) مسکن گرفتن. سکونت گزیدن. || ایستادن. || تسکین یافتن. رفع شدن. آرام گرفتن:
طفل را چون شکم بدرد آمد
همچو افعی ز رنج اندرپیخت
گشت ساکن ز درد چون دارو
زن بماچوچه در دهانش ریخت.پروین خاتون ( از حاشیه فرهنگ اسدی نسخه نخجوانی ).ساکن و صابر گشتم که مرا روشن شد
که نبود آنکه خداوند جهاندار نخواست.مسعودسعد.هم نگردد ساکن از چندین غذا
تا زحق آید مراو را این ندا.مولوی.خوش آن ساعت نشست دوست با دوست
که ساکن گردد آشوب رقیبان.سعدی ( طیبات ).دور به آخر رسید و عمر به پایان
شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل.سعدی ( طیبات ).رجوع به ساکن شدن شود.
فرهنگ فارسی
ساکن شدن
جمله سازی با ساکن گردیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پس از ساعتها جستوجوی بیوقفه در میان انبوه درختان تاریک جنگل، سرانجام با دیدن یک کلبه کوچک در دوردست، تمام خستگیها از تن او بیرون رفت و قلبش ساکن گردید.
💡 وقتی صدای رعد و برق و بارش شدید باران در میان کوهها آرام گرفت، تمام موجودات زنده در جنگل پس از یک مدت طولانی بالاخره ساکن گردیدند و به خواب رفتند.
💡 در فضای بسیار آرام و بیصدا کتابخانه، حتی حرکت کوچک یک برگ در باد نیز به چشم میآمد و تمام فکر و خیال دانشآموزان برای امتحان سخت فردا ساکن گردید.