لغت نامه دهخدا
زئم. [ زِءْم ْ ] ( ع اِ ) چشم. یقال: یرمون فی زئمک؛ یعنی می اندازند در چشم تو. || حَسَب. یقال: طعنوا فی زئمه؛ طعن عیب کردند در حسب او. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
زئم. [ زِءْم ْ ] ( ع اِ ) چشم. یقال: یرمون فی زئمک؛ یعنی می اندازند در چشم تو. || حَسَب. یقال: طعنوا فی زئمه؛ طعن عیب کردند در حسب او. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
مرد ترسناک