رنگ برکردن
متضادها
بیرنگ کردن
لغت نامه دهخدا
رنگ برکردن.[ رَ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) رنگ روشن کردن، نظیر آتش برکردن. ( از آنندراج ). تدبیر و چاره اندیشیدن، و هرساعت به رنگ و شکلی تازه خود را نمودن:
چو من درهر لباسی می شناسم شیوه او را
بهر ساعت چرا برمی کند آن لاله رو رنگی.وحید ( از آنندراج ).گاه مستم از نگاه و گاه مخمورم به ناز
اول عشق است رنگی هر زمان برمی کنم.نادم گیلانی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
رنگ روشن کردن نظیر آتش بر کردن تدبیر و چاره اندیشیدن
جمله سازی با رنگ برکردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وقتی شاهد آن حادثه بسیار ناگهانی و وحشتناک در وسط خیابان بودم، از شدت ترس تمام رنگ از چهره من برکرد و بیحال شدم.
💡 شنیدن خبر رسیدن این اتفاق ناگوار برای خانواده او، باعث شد که تمام رنگ از رخسار آنها برکند و در شوک عمیقی فرو بروند.
💡 تماشای آن صحنه بسیار دردناک و تکاندهنده بود که باعث شد رنگ از صورت تماشاگران برکرد و همه در سکوتی سنگین فرو روند.