درگسیختن

مترادف‌ها

گسستن، جدا شدن، پاره شدن

متضادها

پیوستن، متصل شدن، گره خوردن

لغت نامه دهخدا

درگسیختن. [ دَ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) گسیختن. گسلیدن:
اگر پالهنگ از کفت درگسیخت
تن خویشتن خست و خون تو ریخت.سعدی.رجوع به گسیختن شود.

جمله سازی با درگسیختن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 با گذشت زمان و تغییرات گسترده‌ی اجتماعی، پیوند میان سنت‌های قدیمی و سبک زندگی مدرن به تدریج شروع به درگسیختن و از هم پاشیدن کرد.

💡 نویسنده با استفاده از کلمات بسیار زیبا، سعی کرد تا تارهای ظریف و در حال درگسیختن رابطه‌ی میان دو شخصیت اصلی داستان را به تصویر بکشد.

💡 وقتی یخ‌های قطبی به دلیل گرمایش زمین شروع به درگسیختن می‌کنند، خطرات بسیار جدی برای بقای اکوسیستم‌های دریایی و سطح آب اقیانوس‌ها ایجاد می‌شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران