درچکانیدن

لغت نامه دهخدا

درچکانیدن. [ دَ چ َ / چ ِ دَ ] ( مص مرکب ) چکانیدن. تزریق. صفت دارویی که به زراقه درچکانند: بگیرند انذروت مدبر و نشاسته و اسفیداج و همه را بیامیزند وبه شیر حل کنند و درچکانند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
صدف وار باید زبان درکشیدن
که وقتی که حاجت بوددرچکانی.سعدی.رجوع به چکانیدن شود.