تنگ افتادن
مترادفها
محدود شدن، گرفتار شدن، تنگنا افتادن
متضادها
گشاد شدن، باز شدن
لغت نامه دهخدا
تنگ افتادن. [ ت َ اُ دَ ] ( مص مرکب ) تنگ افتادن ِ کار؛ لازم تنگ گرفتن کار. ( از آنندراج ). سخت و پیچیده و مشکل گردیدن امری:
رفتن یار سفرپیشه من تنگ افتاد
با که گویم که میان من و دل جنگ افتاد؟سیدحسن غزنوی.چاکهای سینه ام هر یک در بتخانه است
از دل من کار بر اسلام تنگ افتاده است.سلیم ( از آنندراج ).|| از بسیار خوردن دچار تاسه و تقلا شدن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). || پیچیده شدن تسمه یا نوار یا طناب یا چیزی مانند آن به اسپ و جز آن. ( یادداشت ایضاً ).
فرهنگ فارسی
لازم تنگ گرفتن کار. سخت و پیچیده و مشکل گردیدن امری.
جمله سازی با تنگ افتادن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با افزایش جمعیت در این شهر بزرگ و کمبود زمینهای مسکونی، بسیاری از خانوادهها احساس میکنند که فضای زندگی برای آنها بسیار محدود و تنگ افتاده است.
💡 پس از گذشت چند ماه از خرید این لباس، متوجه شدم که به دلیل تغییرات وزن بدنم، اندازه آن برای من بسیار تنگ افتاده و دیگر قابل استفاده نیست.
💡 وقتی بودجهی اصلی این پروژه تحقیقاتی به دلیل مشکلات اقتصادی کاهش یافت، احساس کردیم که امکانات مالی برای رسیدن به اهداف تعیین شده بسیار تنگ افتاده است.