تحشید
مترادفها
بسیج کردن، گرد آوردن، جمع کردن
متضادها
پراکنده کردن، تفرقه افکندن
لغت نامه دهخدا
تحشید. [ ت َ ] ( ع مص ) گردآوردن قوم را. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ).
فرهنگ فارسی
گرد آوردن قوم را
بسیج کردن، گرد آوردن، جمع کردن
پراکنده کردن، تفرقه افکندن
تحشید. [ ت َ ] ( ع مص ) گردآوردن قوم را. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ).
گرد آوردن قوم را