بریده گشتن

لغت نامه دهخدا

بریده گشتن. [ ب ُ دَ / دِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بریده گردیدن. بریده شدن. منقطع شدن:
ور سایه ز من بریده گردد
هم نیست عجب ز روزگارم.خاقانی.انقطاع؛ بریده گشتن و گسستن رسن. ( از منتهی الارب ). || منقرض گشتن: بر دست ماهویه مرزبان مرو کشته شد و نسل ملوک فرس بریده گشت. ( فارسنامه ابن البلخی ص 26 ). و رجوع به بریده گردیدن شود.

فرهنگ فارسی

بریده گردیدن بریده شدن.

جمله سازی با بریده گشتن

💡 ضحاک خود نقل کرده‌است که دو نفر از دشمن را که پیاده می‌جنگیدند، به قتل رسانده و دست یکی دیگر را از تنش قطع کرده که حسین هم در حق او دعا کردند و فرمودند: «سست نگردی، دستت بریده نشود. خداوند از اهل بیت رسول، بهترین پاداش‌ها را به تو ارزانی دارد.»

💡 درگوشهٔ یقینم با دوست هم قرینم ایمن ز کفر و دینم از این و آن بریده

💡 هر بی‌خبر که خندید بر حسرت زلیخا آخر ز بزم یوسف کف را بریده برخاست

💡 رودخانه نکارود از شاهکوه البرز در گرگان سرچشمه می‌گیرد و مساحت حوضه آبریز آن حدود ۱۹۲۲ کیلومتر مربع است. این رودخانه در بالارود به صورت بریده بریده تا مآندری است و در پایین رود به صورت مآندری تا به‌طور نوعی کانال مستقیم است.

💡 در زلف مشکبار تو چون حیدر ضعیف پیوسته‌ایم، وز همه عالم بریده‌ایم

💡 ای شمر کی ز جانان کس جان بریده باشد هرکس شراب فرقت روزی چشیده باشد