بریده گردیدن

لغت نامه دهخدا

بریده گردیدن. [ ب ُ دَ / دِ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) بریده گشتن. بریده شدن. منقطع شدن. اِختضار. انجذار. انخزاع. انکراث. تجذّم. تقضّب: انجذاذ؛ بریدن و پاره گردیدن. انخزال؛ بریده گردیدن در سخن. تهدّج؛ بریده گردیدن آواز با لرزه. ( منتهی الارب ). رجوع به بریده گشتن شود.

فرهنگ فارسی

بریده گشتن بریده شدن.

جمله سازی با بریده گردیدن

💡 می کشد از عشق، حیف خود دل بی تاب ما می کند خون در دل آتش به گردیدن کباب

اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
انگار یعنی چه؟
انگار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز