لغت نامه دهخدا
کله معلق شدن. [ ک َل ْ ل َ / ل ِ م ُ ع َل ْ ل َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب )با سر به زمین افتادن. وارونه شدن. معلق شدن با سر.و رجوع به کله معلق و معلق و ترکیبهای این دو شود.
کله معلق شدن. [ ک َل ْ ل َ / ل ِ م ُ ع َل ْ ل َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب )با سر به زمین افتادن. وارونه شدن. معلق شدن با سر.و رجوع به کله معلق و معلق و ترکیبهای این دو شود.
با سر به زمین افتادن. وارونه شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چشم تو هزار سحر مطلق دارد هر گوشه هزار جان معلق دارد
💡 گهی دولا و گاهی می شدم شق گهی از هول می خوردم معلق
💡 گردن نهم به خدمت و گوشت کنم به قول تا خاطرم معلق آن گوش و گردن است
💡 آن دل که شد معلق مهر و هوای تو چون زلف دوست رنج ندید از معلقی
💡 دل کز طمع لعل تو افتاده در آن زلف آویخته مرغی ز طنابیست معلق