سکندری خوردن

لغت نامه دهخدا

سکندری خوردن. [ س ِ ک َ دَ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) بسر درآمدن چه سکندر بزبان رومی سر را گویند. ( غیاث ):
نصیب قسمت من کرد جوهری اسبی
که نیست روزی او جز سکندری خوردن.جوهری ( از آنندراج ).رجوع به سکندر خوردن شود.

فرهنگ معین

( ~. دَ ) (مص ل. ) با سر به زمین آمدن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) بسر در آمدن ( اسب ) پیش پا خوردن.
بسر در آمدن چه سکندر بزبان رومی سر را گویند.

ویکی واژه

با سر به زمین آمدن.

جمله سازی با سکندری خوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 می خور که حیات جاودانت بدهند وز صد چو سکندری امانت بدهند

💡 نشناخت گر زمانه مرا صاحبم شناخت نی‌ صاحبم که صاجب تخت سکندری

💡 تو در لباس خود گویی ز من سخن پس ‌تو ز لعل ‌خویش همچون سکندری

💡 تشنه لب جان دهی بخاک ایدل زین خیال سکندری که تراست

💡 گر هیچ تشنه در ظلمات سکندری دل کرد از آب خضر شکیبا من آن کنم

💡 تدبیر مملکت چو خضر کرد از آن شدست یأجوج فتنه بسته سد سکندری

بیشه یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز