لغت نامه دهخدا
گندناصفت. [ گ َ دَ ص ِ ف َ ] ( ص مرکب ) به رنگ گندنا ( سبز ) و به شکل و پیکر گندنا. رجوع به گندناپیکر و گندناگون شود:
ز سهم و هیبت شمشیر گندناصفتش
مخالفانْش نیارند گندنا دیدن.سوزنی.
گندناصفت. [ گ َ دَ ص ِ ف َ ] ( ص مرکب ) به رنگ گندنا ( سبز ) و به شکل و پیکر گندنا. رجوع به گندناپیکر و گندناگون شود:
ز سهم و هیبت شمشیر گندناصفتش
مخالفانْش نیارند گندنا دیدن.سوزنی.
۱ - بشکل گندنا بهیات گندنا: ز سهم و هیبت شمشیر گندنا صفتش مخالفانش نیارند گندنا دیدن. ( سوزنی ) ۲ - برنگ گندنا.
💡 ای طمع ژاژخا، گندهتر از گندنا تات نگیرد بلا، هیچ نگویی خداست
💡 آن را که سر دوباره بروید چو گندنا لرزان بود ز خنجر چون برگ سیر تو
💡 چو برگ گندنا تیغی ربودند ز تن چون گندناسر میدرودند
💡 مشعبدوار بانگ رود میکرد دهان را گندنا آلود میکرد
💡 خصم نگردد به زرق هم سخن من از آنک همدم بلبل نشد بوالعجب از گندنا
💡 بزرگی بایدت دل در سخا بند سر کیسه به برگ گندنا بند