لغت نامه دهخدا
کار گشودن.[ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) فرج یافتن. گشایش یافتن کار:
ای صبر بگفتی که چو غم پیش آید
خوش باش که کار تو ز من بگشاید.مجیر بیلقانی.عمری ببوی یاری بردیم انتظاری
زآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری.سعدی ( طیبات ).
کار گشودن.[ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) فرج یافتن. گشایش یافتن کار:
ای صبر بگفتی که چو غم پیش آید
خوش باش که کار تو ز من بگشاید.مجیر بیلقانی.عمری ببوی یاری بردیم انتظاری
زآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری.سعدی ( طیبات ).
( مصدر ) کار گشودن کسی را یا کار کسی گشودن. انجام شدن کاروی: [ عمری ببوی یاری بردیم انتظاری زان انتظار مار نگشود هیچ کاری ]. ( سعدی. طیبات )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دست رد از گشودن لب کرد یأس بیخت دم نازدن دعای همه مستجاب داشت
💡 چون شمع سیر این بزم با ما نساخت بیدل مژگان گشودن آخر کام نهنگ ما شد
💡 تا ندانی جگر سنگ گشودن هدرست تیشه داند که چه ها بر سر فرهاد آمد
💡 ما در گشودن مژه خویش عاجزیم خود واکنی تو بند قبا را چه می شود
💡 آن به که همچو طاووس از بیضه بر نیایی چشم هزار دامست در راه پر گشودن