لغت نامه دهخدا
وظیفه خوری. [ وَ ف َ خوَ / خ ُ ]( حامص مرکب ) وظیفه خواری. رجوع به وظیفه خواری شود.
وظیفه خوری. [ وَ ف َ خوَ / خ ُ ]( حامص مرکب ) وظیفه خواری. رجوع به وظیفه خواری شود.
وظیفه خواری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دماغ پر زدنم نیست، کاشکی صیاد وظیفه قفسم را به آشیان می داد
💡 دوای درد محبت ز یار چون درد است دلم وظیفه درد و دوا گرفت و گذاشت
💡 این همی خواند وظیفه آن عمل این قصیده گفته و آن یک غزل
💡 طوطی وظیفهخوار لب نوشخند توست شکر فروش مصر خریدار قند توست
💡 اگر چه قیمت پروانگی وصلم نیست وظیفه غم و ادرار چشم تر دادی