ریش بلخی
لغت نامه دهخدا
ریش بلخی. [ ش ِ ب َ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) قرحه که از بثره ها باشد که بهم پیوسته باشد و صدید از وی همی پالاید آن را ریش بلخی گویند و این ریش به رباط دهستان که نزدیک گرگان است بسیار تولد کند، آنجا آن را سناکر گویند و به بلخ و نواحی آن پشه گزیدگی گویند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). رجوع به تاریخ بیهق ابن فندق ص 30 شود.
فرهنگ فارسی
قرحه که از بثره ها باشد که بهم پیوسته باشد و صدید از وی همی پالاید آنرا ریش بلخی گویند و این ریش به رباط دهستان که نزدیک گرگان است بسیار تولد کند.
جمله سازی با ریش بلخی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 عمیربن متوکل بلخی از پدرش داستان خروج یحیی از کوفه را چنین نقل میکند:
💡 دژ هوشربا یا قلعهٔ ذاتالصُّوَر نام دژی افسانهای در داستانهای مثنوی معنوی، نوشتهٔ شاعر پارسیگوی، مولانا جلالالدین بلخی است.
💡 در فارسنامه ابن بلخی بعنوان یکی از قدیمیترین مستندات نوشتاری به صراحت آمدهاست:
💡 او همچنین اولین هسته مقاومت در مجتمع اسلام را ایجاد میکند. او علیه دولت سلطنتی افغانستان سخنرانیها و خطابههایی را در هرات ترتیب میدهد. دولت وقت، سید بلخی را ممنوعالخروج کرد و او تا هشت سال نتوانست از این شهر خارج شود.