بیهش شدن

لغت نامه دهخدا

بیهش شدن. [ هَُ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) بیهوش شدن. از خود بیخود گشتن:
هر آنکس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا.فردوسی.رجوع به بیهش و بیهوش شدن و هوش شود. || از هوش و خرد دور شدن:
ای شده مدهوش و بیهش پندحجت را بدار
کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا.ناصرخسرو.- بیهش شده؛ بیهوش شده. که هوش خود از دست داده باشد. ازخودرفته:
بیدار شو از خواب و نگه کن که دگربار
بیدار شد این دهر شده بیهش و مدهوش.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

بیهوش شدن. از خود بیخود گشتن. یا از هوش و خرد دور شدن.

جمله سازی با بیهش شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 روز چارم شاه چون هشیار گشت آن غلام از بیهشی بیدار گشت

💡 که این بیهشی عین هشیاری است چو خواب نبی عین بیداری است

💡 بماند پر از درد چون بیهشان به هر کس خروشان و جویا نشان

💡 خاک را از شوق هوش از سر شود گرچه بیهوش است بیهش تر شود

💡 از بیهشی مگر فلک عاق مدتی تیغ مراد در کف هر ناخلف نهاد

💡 من بیهش و مست یار و یارم نی مست و نه هوشیار در پیش

تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز