بیخود گشتن

لغت نامه دهخدا

بیخود گشتن. [ خوَدْ / خُدْ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بیخود شدن. مدهوش شدن. از حال رفتن. سست شدن: امیر از خنده بیخود گشت و گفت... ( گلستان ). و رجوع به بیخود و بیخود شدن شود.

فرهنگ فارسی

بیخود شدن ٠ مدهوش شدن ٠ از حال رفتن ٠ سست شدن ٠

جمله سازی با بیخود گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زان روز که در صدر خودی بنشستم تا بنشستم به بیخودی پیوستم

💡 جام در قهقهه بیخود شده ترسم گوید چشم پرهیز به روز شب آدینه ما

💡 میا با خود بیا بیخود زخود دور که هست آن بیخودی نورٌ عَلی نور

💡 قدسی ز حال خویشتن آگه نیابمت بیخود چنین ز چشم فسونساز کیستی

💡 بیخود باشی هزار رحمت بینی با خود باشی هزار زحمت بینی

💡 دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن ز اشک گرم می آتشین به ساغر کن

واز واز یعنی چه؟
واز واز یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز