لغت نامه دهخدا
بیعت رفتن. [ ب َ / ب ِ ع َ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) بسته شدن بیعت. بیعت بستن و بیعت کردن. ( آنندراج ):
نسبتی دارد همانا زلف او با چشم من
بیعتی رفته ست گویا هر دو را با یکدگر.معزی نیشابوری.
بیعت رفتن. [ ب َ / ب ِ ع َ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) بسته شدن بیعت. بیعت بستن و بیعت کردن. ( آنندراج ):
نسبتی دارد همانا زلف او با چشم من
بیعتی رفته ست گویا هر دو را با یکدگر.معزی نیشابوری.
بسته شدن بیعت. بمعنی بیعت بستن و بیعت کردن است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کان که طرح بیعت شوری فکند خود همان جا طرح عاشورا فکند
💡 ازین چار بیعت به شاهی ستان که در ملک باشندت از دوستان
💡 بیعت نیکو تو با مظهر ببند تا شوی در ملک معنی سر بلند
💡 دارد ببقای تو فلک بیعت و سوگند هرگز نخوهد بیعت و سوگند شکسته
💡 حریف رشک نسیم دراز دست نیم حنای بیعت گل را ز دست می شویم
💡 دست تو از اهل آن بیعت شود که یدالله فوق ایدیهم بود