سلاط

لغت نامه دهخدا

سلاط. [ س ِ ] ( ع اِ ) ج ِ سِلطَة. تیر دراز باریک. ( منتهی الارب ). || توبره ای که در آن کاه کنند. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

جمع سلطه. تیر دراز باریک

جمله سازی با سلاط

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کان سلاطین را چنین رزمی نبود اندر ضمیر وان بزرگان را چنین فتحی نبود اندرگمان

💡 زبان فارسی از آن رو که قرن‌ها زبان رسمی سلاطین گورکانی درهند بود، علاوه بر آن تکلم گونه‌ای از زبان پارسی توسط اقلیت پارسیان هند، تأثیر قابل ملاحظه‌ای بر زبانهای رایج در شبه قاره به‌ویژه زبان اردو داشته‌است.

💡 سر درویش بدارد خبر از تاج سلاطین به رهی کان پسر آید سر ما و سم مرکب

💡 وی پس از خروج از سرخس به شهرهای خراسان مسافرت کرد و دوباره به زادگاه خود غزنی بازگشت اما دیگر هرگز به دربار سلاطین پا نگذاشت و مشغول سرایش قصاید زهدآمیز خود شد.

💡 تا سیه پوشان نورانی سلاطین را بعید خطبه آرایند بر منبر بنیکوئی خطاب

💡 خجسته باد تو را تاج وتخت سلطانی ! به بندگیت سلاطین عهد بسته نطاق !

ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
هول یعنی چه؟
هول یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز